تبليغاتX
خداي مردگان......

برای تو ای عزیز تر از جانم

امشب بعد از این همه شور و غوغایی که فکر می کنم در این ساعت خبری از آن نیست و در این سکوت زیبا که نم نمک به سمت سپیده دم می رود و من ترسی دارم که این سکوت تمام شود و باز دوباره صبح آید و تمام خیالات من را با خود ببرد و باز دوباره سر و صدا وجودم را آزار دهد . دوست دارم بدانی اکنون من در این تنهایی به یاد تو ام .تنها این صدای نرم نسیم و حرکات موهش برگ درختان و یاد تو در این ساعت زیر این آسمان پر ستاره مرا به نوشتن وا می دارد.سخت دلتنگم!نمیدانم ..شاید اکنون خواب باشی و یا شاید بیدار،شاید به من فکر می کنی یا شاید هم نه.اصلا به یاد من هستی ؟.....نه ...من خیلی پر توقع هستم،اینطور نیست؟مگر من چقدر هستم که در مقابل عظمت دیدگان تو توقعی هم داشته باشم .همیشه در فکرم می گذرد که قرار نیست هر چه را انسان طلب کند،خدا به او بدهد و یا هر چه را دوست دارد به آن برسد .من پر توقعم.روزها شب ها با تنهاییم زندگی کردم .شکنجه شدم و با دردهایم زندگی کردم.ولی باور کن دیگر توانی برای مقابله با این درد ندارم .شاید هیچ وقت درکم نکنی که چقدر نگرانم،چقدر برایم مهمی،و جقدر دوست دارم.من زاده ی این درد ها هستم .و با همین درد ها زندگی کردم.و روزی هم با همین دردها آرام می گیرم.کاش اینجا بودی و می دیدی در بالای این ساختمان پنج طبقه و بر روی این این پشت بام سرد و بی روح ،من چگونه تنها با صدای ناله ی باد سر می کنم .چگونه زیر این پتو می لرزم و چگونه می نویسم .شکایت نمی کنم ولی انگار خدا هم با توست . و حسادت می کنم که چرا خدا راه رسیدن به تو را این قدر کوتاه کرده است .

دیگر دارم اراجیف می نویسم.از یک دیوانه چه انتظاری است که دیوانه ی چشمانت شده است.چشمانی افسونگر.جای خالی ام را بگذار همهیشه خالی باشد ....می خواهم بروم .سپیده هم سر زد.می ترسم نمازم قضا شود...............

مهران فرزادمهر.سحرگاه 17/3/1388
نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388  توسط مهران فرزادمهر  |