تبليغاتX
خداي مردگان......

سخت است که بخواهم بنویسم
و سخت تر از آن اینست که بخواهم فکر کنم و تمام حال و احوالم را روی
این مضوع بگذارم و آخر به این نتیجه برسم یا مرا به این نتیجه
برسانند که دیگر مرده ام
مینویسم برای مرگ چرا که اگر آغاز کنم زندگی را، سر انجام به مرگ خواهم رسید .
مرگ... و باز هم مرگ ! واژه ای که برای همگان جز سیاهی رنگ دیگری ندارد وجز نابودی جسم چیز دیگری نیست
لکن همگان در اشتباهند انسان هیچ گاه نمی میمرد ... اگر انسان مردنی بود زندگی کردنی هم وجود نداشت
اکنون مرا مرگ هدایت می کند و راه را به من نشان می دهد .هدایت می گفت:" در زندگی زخمهایی است که روح انسان را در انزوا می خورد و می تراشد."
پس دیگر زندگی چه فایده ای دارد؟؟
زندگی را دوست دارم چون در ته زندگی مرگ است که مرا صدا می زند و به سوی خودش فرا میخواند ... پس تا زمانی که هستم از این نعمت خدا استفاده میکنم...
اما... آن هنگام که عشق در سینه بی ارزش تر از سنگ می شود ،هنگامی که معرفت جای خود را
به دروغ و بد عهدی و پیمان شکنی می دهد و هنگامی که قسم جان کسی ، برای دروغ به میان آورده می شود مرگ است که مرا آرام می کند.
هنگامی که در زندگیم عشق را در دور ترین فاصله می بینم خاطرات خوب با هم بودن را زخم زبانهایی از جانب زندگی می دانم ،وبغض در گلویم سنگینی میکند زمانی که خود را در پس این روز ها، ایام و خاطرات اسیر می بینم.
نمی توانم گریه کنم، زندگیم آنقدر بالا و پایین داشته که دیگر وقتی برای اشک و گریه ندارم! غمم را در قلب مریضم می ریزم... قلب خسته ای که هنوزامید به آمدن عشق دارد
اما با این حال در هر کجا و در هر حالی که باشم من مرده ام ،هنوزهم بدون حرکت نفس میکشم! نه مر گ جسمی دارم و نه روحم مرده، اما احساسم... زمانی که احساسم را از من گرفتند مرد، احساسی که به خود و دیگران داشتم و برای آن ارزش قائل بودم!
من گم شده ام! در پس ثانیه ها و لحظه های خاطرات گم شده ام ...
دلم به این خوش بود که می شود به جای ندیدن دید! عشق را حس کرد، بویید، در آغوش گرفت و به یادش بود ولی نمی دانستم که عشق بوی عطر گلی است که چون صبا بر من بوزد عطر آن دیگر نخواهد بود!
سنگ بر سرم می بارد وقتی حرف دلم را به کسی می گویم واعتماد می کنم، سنگهایی که چشمانم را کبود و تنم را زخم میکنند و بهبودی ندارند...
عشق را می گویم! همان چیزی که امروزه در دلها به سنگ تبدیل شده و دیگر ارزشش در
حدی نیست که بخواهم برایش بنویسم .
خدایا! دلگیرم نه برای اینکه عشق آلت ذهن تاریک همه شده، نه اینکه چرا نمی میرم ویا چرا زندگی به کامم نیست...
دلگیرم چون فراموشت کردم ... چون به آخرین در رسیدم
من همان بنده ی کو چک توام، شاید نقطه ای سیاه در روی زمین که هنوز فریادت می زنم
خدایا! دلگیرم که باید جواب پس بدهم نه به تو، بلکه به خلق تو
می نویسم برای خودم، خودی که هستم، می نویسم، زندگی می کنم و روزی خواهم مرد،
مینویسم و می دانم خاک به جسمی که به همراه کفنش می پوسد، نوید تولد درختی را می دهد که روزی به آن می گویند:" درخت مهران"
می نویسم بردل کاغذ که سنگ صبر حرفهای من است... از عشق می گویم نه آن عشقی که امروزه در دلها به سنگ تبدیل شده و دیگر ارزشش در حدی نیست که بخواهم برایش بنویسم...
من عاشقم! عاشق آن بالا، بالای سرم ... خدا! جبار خوشه پروین، سحابی وستاره ها...و هر ستاره را با دل بستگیهایم، که دوستشان داشتم و خواهم داشت ، نام می گذارم.
و اینک من مثل همیشه تنهایم... تنهای تنها! در میان کهکشان نابودی، میان سحابی بدی و زشتی!
و در میان خاطراتی که
زیبایشان می پندارم غزل زندگیم را می خوانم:

آن شب
باران می بارید
همه میخندیدند
زندگی ، مرگ ، زمان
وحتی ...
دانه های باران!
همه جارا شست
باران!
به جزآن ناش کبود
بر سر آن قبر
همه می خندیدند
به دل ساده ی من
به دل عاشق من
و حتی...
به من!!!
که...
که...
که مرده ام

مهران فرزادمهر 9:30 دوشنبه شب 15/2/1387

نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  توسط مهران فرزادمهر  |