تبليغاتX
خداي مردگان......

وقتی که همه از دور قبر من رفتند و قبرستان خلوت شد سکوتی سرد همه جا را فرا گرفته بود و بادی موذی برگهای خشک درختان چنار را جارو می کرد و می برد و آسمان می غرید و باران تندی می آمد................................................................................................................................................................................................................................................................................اینها همه آن بالا بود ، روی زمین ، ولی من این زیر بودم ..زیر خروارها خاک و یک سنگ بزرگ که حتی قدرت تکان دادنش را ندارم ...نمی دانم چرا اینجا هر چه نفس می کشم اکسیژن کم نمی شود..آه!یادم رفت ؛مگر یک مرده هم نفس می کشد؟نم نم نمک قطره های باران هم به این پایین می آیند..عجب بویی . حوصله ام سر رفته ..نمی دانم تا کی می خواهم همین سنگ را نگاه کنم ..اینجا اینقدر جا کم است که نمی شود به پهلو خوابید ...سردم شده.. هر چند وقت یک سوسک یا تعدادی مورچه قسمتی از جسدم را می کنند و می برند...کاش می شد فکر آدم هم می مرد و نا بود می شد .... کاش می شد اکنون یک کا غذ و یک قلم داشتم، ..می خواستم نامه ای بنویسم..به شما بالایی ها ..شاید اکنون دیدن باران و خیس شدن زیر آن برایم عقده شده ..ولی چه می شود کرد ؟ریشه های درخت چنار تا این پایین آمدند کاش می شد نوشت که هیچ درختی را قطع نکنیم...خدا را شکر که هننوز گوشهایم می شنود ..ولی کاش این پارچه ی سفید روی صورتم نبود تا بتوانم فریاد بزنم و..کاش حتی یک بار قبل از مرگ می توانستم ببینمش...کاش اکنون زنده بودم و یک سیب سرخ را گاز می زدم.................. .......... .................. .................. .................. ...................................

...................................................................................وقتی که مردم کسی باورش نمی شد که من هم....بعضی می گفتند : حیفش بود..بعضی دیگر: طفلکی ! بعضی:خدا بیامرزش بعضی : قسمته دیگه!

مادرم.........پدرم:.... ..دوستانم.:چرا ؟.ولی تو .....................................خیلی منتظرت بودم ،نیامدی..چون این خواسته خودم بود که کسی به تو نگوید.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................امشب هیچ کس در اینجا نیست جز من و آوای مهیب باد و خشخش برگها وصدای برخورد قطره های باران به سنگ قبرم...نمی دانم در کنار من چه کسی مدفون است ولی فکر می کنم او هم مشکل مرا دارد .دهانش بسته است.نمی خواهم جسدم را ترک کنم.از این می ترسم که جسدم را از من بگیرند

نمی دانم چرا چند روز قبل از مرگم هر چه توبه کردم خدا جوابی به من نمی داد ..دلم گرفته است.. در این تاریکی مطلق و این چاله ی سرد و صدای چکچک باران این حس چیست که مرا رها نمی کند؟دلم  برایت تنگ شده حتی این زیر.!انتظار داشتم حتی به سر قبرم بیایی ...نمی دانستم به این زودی فراموش می شوم..نمی دانستم با رفتنم خاطراتم می میرد..نمی دانستم....................... .................. ..................

اکنون دیگر مرده ام...اکنون می فهمم که دیگر فراموش شده ام .چه بسا از مردنم خوشحال و چه بسا ناراحت شوند..اکنون می فهمم این حس دوست داشتن تو بود...و خاطره ی گاز زدن آن سیب سرخ در زیر آن باران در کنار دریا میان آن هوای بهاری ...و من بهار را دوست دارم...تا تو بیایی ...من مرده ام..حتما کنار عکسم روبانست مشکی روی دیوار با غبار زمان....مرده ام!!!

مهران فرزادمهر ....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388  توسط مهران فرزادمهر  | 


گفتی دلم برای تو تنگ است نازنین

اینگونه حرفها چه قشنگ است نازنین

 

رویای ما برای رسیدن به یکدیگر

چون داستان ماه و پلنگ است نازنین

 

چشمان من هنوز چو دوران کودکی

در انتظار شهر فرنگ است نازنین

 

این جا بلور عاطفه را خرد می کنند

آیینه در اسارت سنگ است نازنین

 

خرچنگ ها به وسعت دریا شناورند

مرداب بسته سهم نهنگ است نازنین

 

دیگر سکون ز ساکن شهر بلا مجوی

آرام این قبیله به جنگ است نازنین

 

زیباترین ترانه ی مطلوب این دیار

در نای آهنین تفنگ است نازنین

 

هر جا که دست مهر به سویت شود دراز

باور مکن که جای درنگ است نازنین

 

بر بوم این نگار گران هنر ستیز

نیرنگ ته زمینه رنگ است نازنین

 

صافی دلان به منطق این قوم ابلهند

تزویر هر که داشت زرنگ است نازنین

 

دیگر خراب و خسته ام از وسعت فریب

یعنی دلم برای تو تنگ است نازنین

دکتر عباس خیرآبادی

نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388  توسط مهران فرزادمهر  | 


میدانم آنقدر سیاه شده ام که حتی دیگر رویی ندارم که به سوی تو بیایم. البته میدانم که تو مرا دوست نداری  ولیکن من بسیار عاشق تو هستم ... کاش می شد اکنون پیش تو بودم کاش میشد هر چه درد از دل داشتم به تو می گفتم .کاش می شد مرا باور می کردی مرا دوست می داشتی و می شد همه جا بگویم و افتخار که تو همیار من هستی ....می دانم بسیار خود خواه هستم و خود شیفته و می دانم این حرفها بسیار زشت و بی معنی است در آستان وجود تو ....می خواستم فقط همین را بگویم ...بگویم که مرا هم دوست داشته باش گرچه من آقدر سیاهم که در پیش تو جایی ندارم ....تولدت مبارک ...یا امام رضا(ع)

مهران فرزادمهر a6/7/1388

نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط مهران فرزادمهر  | 


آه زندگی ..زندگی...زندگی...

از کجا باید شروع کرد از کدامین نقطه شروع و نا امید از اینکه آیا خط پایانی هست یا نیست اگر هست پس کجاست؟پس کجاست روزهایی که به فکرش نشستم؟؟؟...

چرا این پاییز تمامی ندارد و چرا برگها درخت را رها نمیکنند؟مگر پاییز نیست؟؟مگر برگها زرد نیستند؟!

گویی این برگها از فلسفه این است و جز این نیست پیروی میکنند!من هر وقت به باغ زندگیم نگاه میکنم میبینم که این برگها هستند که آینده را نشان میدهند.میترسم از آن روزی که مثل همین برگها بر روی درخت خشک شوم و...ولیکن به روی زمین نریزم و بر درخت بسوزم....گر چه مرده ام و من بدون هیچ نفسی زندگی میکنم....

از کجا باید شروع کرد؟از کجا تمامش کرد؟از کدامین سطر باید شروع کرد؟؟!مرگ را میگویم همان که مرا محکم در آغوش گرفته و من نمی توانم خود را از او برهانم...

با هر بادی که میوزد باورم ریزشی است که انتظارش را میکشم...ولی افسوس که این باد فقط مرا میلرزاند...و مرگ به من می خندد و باز میلرزم...

کاش بودی ..کاش بودی و مرا میکندی...و لابه لای دفتر خاطراتت میگذاشتی...حداقل واهمه ای نداشتم که از تو دور باشم و از این خوشحالم که در آغوش خاطراتت جان میدهم و ای کاش میفهمیدی من را... می فهمیدی که غزل نیمه کاره ام را بدون تو چگونه به پایان برم..کاش میکندی مرا که اکنون افسوس نخورم و در دل نگویم بارها....آه ...مرگ...مرگ...مرگ....

تقدیم به عزیز ترینم...

نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388  توسط مهران فرزادمهر  |