می خواستم فراموش کنم،همه ی چیز هایی که باید می ماند و می بود ،تمام خاطرات زیبایی که می شد زیبا ماند و زیبا نوشته شد .ولی نمی دانم چرا اینبار اینگونه هیچ چیز و هیچ عملی نمیخواهد مرا به آن انسان بی خیالی که تو فکر می کنی برگرداند.می خواستم همه چیز را فراموش کنم .همه تلاشهایی را که می خواست روزی به بار بنشیند و درخت زندگی ام یک شبه خشک شد و جنگل آرزوهایم در چند ساعت دوباره همان بیابان خشک و خالی و بی آب شد.چرا؟دلیل چه بود؟به قول خودت عمل ما از همان اول اشتباه بود .راه ما اشتباه بود راه ما بی مقصود بود و...نمی خواستم آزرده خاطرت کنم نمی خواستم حتی فکری کنم و دیگر حتی نمی خواستم خاطره ای در دفتر خاطراتم بنویسم . ولی مجبور شدم چون اگر حتی دلم نمی خواست دستان و انگشتانم مرا وادار به این کارمی کردند.
میدانی مثل همیشه من هیچ حقی ندارم .هیچ حرفی ندارم . هیچ وکیلی که از من در این دادگاه دفاع کند.همه ی حرفها همه ی حق ها با توست .اصلا مگر من آدمم که بخواهم میان این عظمت تو صدایی بلند کنم .هیچ چیز نیستم .همیشه محکومم .همیشه باید حسرت بکشم .نمیدانم تا کی باید تاوان پس بدهم .چوب کارهای نکرده ام را تا کی باید بخورم؟؟؟؟نمی دانم....تا کی باید هیچ کس حرفم را باور نکند؟دنیا چرا با من اینگونه می کنی ؟؟چرا ؟ چرا مرا نگه داشته ای .خدایا تا کی باید این بغض گلویم را پر کند مگر تو خدا نیستی؟درد و دل هام را غیر تو چه کسی می داند؟چه کسی؟خدایا دیگر بهترین ترانه هایم را برای که بنویسم و بخوانم.؟خدایا مگر من چه می خواستم ؟خدایا نمی دانم چرا نمی فهمد که به فکر او هستم و تمام دل مشغولیهام برای اوست؟
به قول خودت که می گفتی هر چه را دوست داری خدا آن را از تو می گیرد اینبار خدا این کار را با من کرد ....خدایا باشد من صبرم زیاد است من لایق این همه زمین خوردن این همه بی محلی و این همه ندیدن هستم.من شکنجه شدم ولی هیچ گاه اینگونه درد نکشیده بودم .حسرت این به دلم ماند که کسی به فکرم باشد و برای من دل بسوزاند .باورم کند .تنهایم نگذارد و مرا به هر چشمی نبیند.به هیچ چیز نرسیدم به هیچ چیز نرسیدم ...در زمان جوانی ام مردم ،مردم قبل از آنکه بمیرم .نمیدانم چرا ؟برای چه نمی توانم جلو این زبان بی حساب و کتابم را بگیریم که بی موقع باز می شود و می گوید دوستت دارم ،تا این گونه من زمین بخورم.آن هم برای چه برای چه زمین بخورم؟،برای این هنرم این هنر نوشتنم .این نوشتن باز هم کار به دستم داد یک بار آنگونه و این بار اینگونه .عیبی ندارد ،مشکلی نیست،تو اگر همه چیز را از من بگیری ؛فکر و عشقم مال خودم هست و آن را دارم و به هیچ قیمتی آن را از دست نمی دهم. و نمی توانی عشقم را از من بگیری .
من عاشقم و عاشق می مانم.می مانم تا به تو ثابت کنم که تو در اشتباهی ،نمی خواهم ناراحتت کنم ولی نخواستی ،نخواستی،نخواستی باور کنی....دزدینت از من و من افسوس می خورم برای از دست دادن تو .ولی دوست دارم که تو شاد باشی و من اصلا مهم نیستم.حتی اگر نباشی می خواهم تو با هرچه هرکه شاد باشی و خوشبخت و این آرزویی از من برای توست برای عشقی مثل تو......
زیادند ،زیاد وهستند و باشند و می مانند ومن هم هستم ولی تو همان نازنین نیستی و من همان مهران می مانم.ماندم ماندم.چند بار شکست ؟بسم نیست؟من عادت دارم به شکست هایی که که می خورم از همه جا از همه چیز از همه کس ولی باز هم شاکر خدا هستم .رسیدن حتی به عظمت صدای تو بزرگترین نعمت از خدای من است .ولی می سوزم ،می سوزم از اینکه خیلی ها قدرشان را نمی دانند و بالاتر از آن می سوزم که تو ارزش خود را نمی دانی.اگر فقط ثانیه ای جای من بودی می فهمیدی این درد چیست ،این اراجیف چیست ،این نوشته های پوچ و بی معنی چیست که هیچ وقت تمام نمی شود .هیچ وقت نمی فهمی که زندگی ام را زیر و رو کردی .هیچ وقت حرفی نمی زنم،چیزی نمی گویم تا نگویی خودخواهم.نمی گویم باز گرد تا نگویی به فکر خودم هستم و این را بدان من تو را برای خودت می خواهم و دوستت دارم و دوست دارم تو خوش باش و تو راضی باشی و این را بدان درد کشیدن برای عشق تو برایم لذت بخش است و زیبا .من با خدای خودم هستم و می مانم حتی اگر پست ترین بنده اش باشم.
در زندگی زخمهایی است که روح انسان را در انزوا می خورد و می تراشد.شریعتی در گفتگوهای تنهایی اش می نویسد :من گاه می گفتم یاس فلسفی، گاه پریشانی فکری و خلاء اعتقادی ...گاه آشفتگی وضع اجتماعی و گاه...واما اکنون ناگهان پاسخ این سوال کلا بر من روشن است که آنچه هدایت را به مرگ کشاند چه بود .یاس فلسفی بود ،شک فلسفی بود،درد شک بود.رنج والتهاب بی خبری بود .برای انسان چه دردی کشنده تر از بی خبری است؟من هم شاید روزی داستان زندگی ام مانند هدایت شود .روزی که آن روز دگر نیستم.
می مانم و تو می روی و برایت دعا می کنم ولی همیشه منتظرت می مانم.
نمی شود نمی شود نمی شود دیگر نمی توانم حرفی بزنم با اینکه بسیار پرحرفم .......
چرا ای نازنینم بی وفایی دمادم با دل من در جفائی
چرااشفته کردی روزگارم عزیزم دارد این دل هم خدایی
جوابی هم نمی خواد بدی ...خداحافظ.مهران فرزادمهر

