امشب...
امشب دوست ندارم حتی یک لحظه چشم بر روی هم بگذارم .امشب نگاهم فقط متمرکز و خیره به توست .نمی دانی امشب چه حسی در وجودم دارم. چه شوقی چه شوری .نمی دانی چقدر این صورت بچگانه را دارم ،نفس کشیدن آرامت را دوست دارم ،دستان گرمت را دوست دارم .نمی دانی امشب در دستانم چه شوقی بر پاست که در لابه لای موهایت پنجه می زنند .می ترسم تکانی بخورم و تو را از خواب بیدار کنم و رویای زیبایت را بر هم بزنم .می فهمم از این لبخند نازت که چه در خواب می بینی .از نگاه کردن به تو خسته نمی شوم ،چشمانم سنگین از خواب نمی شود .میان این سیما چیست که اینگونه ساعتها مست و خیره به آنم .ضربان قلبت هر لحظه از عمر قلبم می کاهد و من خشنودم که در آغوشم آرام گرفتی ...هر بار دستانت را می گیرم و می بوسم و در دستانم گرمشان می کنم .نمی دانی چقدر دوست دارم اکنون از خواب بیدارت کنم و از تمام وجودم به تو بگویم دوستت دارم ،بگویم که چقدر برایم مهمی ،چقدر عاشقم ،حتی عاشق همین کودک معصوم که اکنون در میان دستهای من آرام گرفته و راحت بدون هیچ دغدغه ای خوابیده و در رویا غلط می زند .کاش امشب دیر تر از هر شب بود. می خواهم بیشتر ببینمت ،اما هر چقدر هم ببینمت کم است. ای معشوق شبهای تنهایی من نگران مباش شبهای سرد من و تو هم روزی به پایان می رسد . روزی که این همه درد و رنج، خاطره ای بیش نیست .. از هیچ چیز نترس .دستانم پناه گاه توست ای عزیز تر از جانم.....دوستت دارم...
مهران فرزادمهر
28/4/1388
