زخمایی شیرین....!
همیشه وقتیکه سری به کتابهای صادق هدایت می زنم،اولین جمله ای که مرا به سمت هدایت می برد،این بود که :همیشه در زندگی زخمهایی است که روح انسان را در انزوا می خورد و می تراشد.نمیدانم ولی همگان بر این باورند که این جمله مفهومی منفی و دم از نا امیدی دارد .ولی من فکر می کنم همیشه زخمهایی هست و انسان برای همین زخمهاست که زندگی می کند و همیشه به دنبال مرحمی برای این زخم هاست، چه مادی و چه معنوی .خیلی سخت است که بخواهم ننویسم و نگویم،حرفهایی که هیچ وقت نخواهی فهمید و نخواهی شنید .خوشحالم! .خوشحال از لطفی که خدا به من داشته ولی خب این را هم فراموش نمی کنم که چون عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها..!.آتش می گیرم وقتی همگان عشق را هوس معنی می کنند و این واژه مقدس را پوچ و بی معنی می گمارند.ولی من به اصل این موضوع پی برده ام .اصلی که هیچ گاه از بین نمی رود ، وهیچ گاه بی معنی نمی شود .به این اعتقاد دارم که میان عشق زمینی و عشق الهی بسیار فاصله هاست. و این را هم میدانم که عشق زمینی در گرو عشقی است الهی.خیلی ها این عشق را طی نموده اند و به این مرحله رسیده اند.
سالها پیروی مذهب رندان کردم تا به فتوای خرد حرص به رندان کردم
در ذهنم جای این سوال باقیست که این عشق با انسانها چه کرده؟گاه باعث پیشرفت و گاه مرگ.. گاهی رسیدن به مرحله ای با نام فنا....................
امشب من با این ستارگان کم سو که زیر این غبار کثیف ما نا انسانها پنهان اند همدمم.به این فکر می کنم که نمیدانم چرا هیچ وقت اوضاع بر وفق مرادم نیست و اکنون هم اینگونه است .شکایت نمی کنم ،کفر نمی گویم.ولی می شد سرنوشتم بهتر از این رقم می خورد ....ولی این را فهمیده ام که هیچ گاه نمی شود در مقابل حکمت خدا قضاوت کرد.
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب باشد باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
اکنون 8 روز دیگر به روز سرنوشتم وقت مانده .گاه نا امید و ثانیه ای امید وار.ترس از نشدن ترس از نرسیدن و شکست و یا شجاعت و قبول پیروزی...اینها همه برای توست .غم هایم .خوشی هایم و نگرانیهایم.نمی دانم کی این خزان زندگی من زمستانش تمام می شود!خسته شدم، خسته شدم،خسته شدم از این همه برگی که ریختم این همه لرزهایی که کردم.و این همه خراش....ولی هر بار توکل کردم و به سمت خدا رفتم،و از او خواستم ز خمهایم را التیام بخشد.ولی خوب تا این زخمها نباشد ،مردی، مرد نیست.و زمانه هم زمانه نیست.پیمودن راههای سخت هموار نیست و شنا کردن در دریای زندگی لذت بخش نیست .مرد باید،سختی باید،خراش باید.....
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ولی در میا ن این همه سختی ها ،هنوز امیدورام چرا که می دانم اگر یک روز هم از خزان زندگی ام باقی باشد به بهار می رسم.میان جوانی ام پیر شدم واز این گوهر هیچ نفهمیدم..ولی شاکرم که هنوز هم نفسی باقیست.اکنون بعد از 19 سال زندگی که با هر شادی و غمش گذشت.خرسندم.واکنون تو بر من رسیدی و مرا دگرگون ساختی .تویی که اکنون پرستار این درخت خشک و در خود شکسته ای و تویی که اکنون برگهای خشک مرا جارو می کنی و قطره ای آب بر پای این بید مجنون می ریزی.ولی ای کاش تو باغبان همیشگی این باغ پاییزی بودی و هیچ گاه تنهایم نمی گذاشتی.البه قرار نیست که این بید مجنون پیر و پر توقع از تو انتظاری داشته باشد.چقدر خوب بود که در میان این باغ سرد شاخ هایم را می شکستی و آتش می زدی.حداقل می دانستم برای تو میمیرم و می سوزم .برای تو ای نوید بهار.
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آید هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آید
شاید به هیچ چیزی نرسم.ولی میدانم که همین قدر با تو بودن هم موهبتی است از تو و خدای تو .و گرنه چه کسی به این بید مجنون خشکیده تکیه می زند.دوست داشتم ریشه ای داشتم و برگی و سایه ای همیشگی و تو در کنارم بودی و می نشستی و آرام می گرفتی .ولی اکنون به امید آن بهاری ام که تومی خواهی برایم بیاوری.و امید وار و منتظر برای رسیدن به تو....
تنهایم مگذار ای باغبان من .ای نازنینم.مگذار این قلب کرم خورده ام از کار بیفتد و بمیرم....دوستت دارم.
مهران فرزادمهر 26/3/1388
برای تو ای عزیز تر از جانم
امشب بعد از این همه شور و غوغایی که فکر می کنم در این ساعت خبری از آن نیست و در این سکوت زیبا که نم نمک به سمت سپیده دم می رود و من ترسی دارم که این سکوت تمام شود و باز دوباره صبح آید و تمام خیالات من را با خود ببرد و باز دوباره سر و صدا وجودم را آزار دهد . دوست دارم بدانی اکنون من در این تنهایی به یاد تو ام .تنها این صدای نرم نسیم و حرکات موهش برگ درختان و یاد تو در این ساعت زیر این آسمان پر ستاره مرا به نوشتن وا می دارد.سخت دلتنگم!نمیدانم ..شاید اکنون خواب باشی و یا شاید بیدار،شاید به من فکر می کنی یا شاید هم نه.اصلا به یاد من هستی ؟.....نه ...من خیلی پر توقع هستم،اینطور نیست؟مگر من چقدر هستم که در مقابل عظمت دیدگان تو توقعی هم داشته باشم .همیشه در فکرم می گذرد که قرار نیست هر چه را انسان طلب کند،خدا به او بدهد و یا هر چه را دوست دارد به آن برسد .من پر توقعم.روزها شب ها با تنهاییم زندگی کردم .شکنجه شدم و با دردهایم زندگی کردم.ولی باور کن دیگر توانی برای مقابله با این درد ندارم .شاید هیچ وقت درکم نکنی که چقدر نگرانم،چقدر برایم مهمی،و جقدر دوست دارم.من زاده ی این درد ها هستم .و با همین درد ها زندگی کردم.و روزی هم با همین دردها آرام می گیرم.کاش اینجا بودی و می دیدی در بالای این ساختمان پنج طبقه و بر روی این این پشت بام سرد و بی روح ،من چگونه تنها با صدای ناله ی باد سر می کنم .چگونه زیر این پتو می لرزم و چگونه می نویسم .شکایت نمی کنم ولی انگار خدا هم با توست . و حسادت می کنم که چرا خدا راه رسیدن به تو را این قدر کوتاه کرده است .
دیگر دارم اراجیف می نویسم.از یک دیوانه چه انتظاری است که دیوانه ی چشمانت شده است.چشمانی افسونگر.جای خالی ام را بگذار همهیشه خالی باشد ....می خواهم بروم .سپیده هم سر زد.می ترسم نمازم قضا شود...............
