دوش فهمیدم که جایم نیست در دامن رضوان
عاشقی افسانه ای بود ز افسانه ی رضوان
من و این اتاق تاریک این اجاق خاموش
همگی خاموش و بی جان ز نگاه سرد رضوان
من نمیدانم چه شد آخرش این قصه !
قصه ی عشقی که عاشق بودم و تو نبودی رضوان
گله ای نیست زتو هر چه بدی هست فقط مال من است
من مرده را چه عاشق بودن است رضوان ؟
خار بودم در سر راه تو اکنون سوختم
بار الها شکر از دیدن روی رضوان
من همان جوی روان بودم و تو آن سیب سرخ
روی جانم غلط غلطان رفتی ز پیشم رضوان
من همه سیاهم و تاریک در این دنیای بی تو
تو از اینجا پر کشدی و شدی نوری به باغ سبز رضوان
بید مجنون سوخت در لالایی هر شب بی تو
این همه خاکسترم بدرقه ی راه تو باشد رضوان
مهران فرزادمهر 22/8/1387
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387  توسط مهران فرزادمهر
|

