تبليغاتX
خداي مردگان......

دوش فهمیدم که جایم نیست در دامن رضوان 

عاشقی افسانه ای بود ز افسانه ی رضوان

من و این اتاق تاریک این اجاق خاموش

همگی خاموش و بی جان ز نگاه سرد رضوان

من نمیدانم چه شد آخرش این قصه !

قصه ی عشقی که عاشق بودم و تو نبودی رضوان

گله ای نیست زتو هر چه بدی هست فقط مال من است

من مرده را چه عاشق بودن است رضوان ؟

خار بودم در سر راه تو اکنون سوختم

بار الها شکر از دیدن روی رضوان

من همان جوی روان بودم و تو آن سیب سرخ

روی جانم غلط غلطان  رفتی ز پیشم رضوان

من همه سیاهم و تاریک در این دنیای بی تو

تو از اینجا پر کشدی و شدی نوری به باغ سبز رضوان

بید مجنون سوخت در لالایی هر شب بی تو

این همه خاکسترم بدرقه ی راه تو باشد رضوان

مهران فرزادمهر 22/8/1387

نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387  توسط مهران فرزادمهر  |