آه! ………. دل من شلوغترين کوچهء بنبست دنياست. روزی از همين روزها تيشهای بدست ميگيرم و ديوار ته کوچه را خراب ميکنم، شايد کوچهء دلم خلوت شود. يکي از همين روزها يکي از همين روزها، يکي از همين روزها …….. خدا را چه ديدهای شايد اصلا کوچهء دلم توی طرح قرار داشته باشد، شايد اين چند خانهء کلنگي را شهردار دلم خراب کند و يک اتوبان چند بانده به جايش بسخراب کند و يک اتوبان چند بانده به جايش بسازد. آنوقت کنار جاده چند مغازه خواهم ساخت. لابد از سرقفلي هرکدامشان کلی پول گيرم خواهد آمد……… آنوقت شک ندارم، شک ندارم که دلم برای همين کوچهء بنبستِ شلوغ تنگ ميشود. کوچهء شلوغي که در آن حتي يک لحظه هم نميتواني با خودت تنها باشي!
میــــــدانم تا تو هستـــي سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود
هنگامی که تارهای سنتور بریدن افتد!!!
نگاه هادس به فیلم سنتوری ساخته داریوش مهر جویی...
همان همگام که احساس می کنی زندگی تو را دوست دارد ناگهان صدایی تو را میلرزاند،همان هنگام که غرق در بازی نت ها خوش گذزانی می کنی تو را غم تهدید میکند…تهدیدی که عشق ، جز مرگ راهی در پی ندارد…

هنگامی که هنر در لباس زشت عقاید ، پوسیده جلوه می کند و همان هنگام که همه ی در ها به جز سیه روزی بر او بسته میشود تنها مرگ نفسهاست در بازی سرنوشت..
زمانی که مسیر زندگی به بیراهه کشیده شد نباید برای پیدا کردنش نا امید شد…
هنگامی که برای عشق باید به هر کاری دست زد زمانیست که باید دست به قلم شد و ووصیت نامه ی خود را نوشت.
وقتیکه هنر تنها راه گذران زندگی بود ،سادگی بود که به جای دستمزد شیره افیونی سیاه در رگها جریان یافت و تمام خاطرلت خوب این بار تنها کافی بود کابوسی بود که بر دیواره ی ذهن باقی می ماند و هر شب اورا آزار می داد و برای رهایی از این عذاب سوزن راه گشای رگهای خشک و خالی از عشق مرحم بود.
زخمهایی بود که مثل خوره به تن آدم می چسبد و او را مجروح می کند و هنگامی که می خواهی بلند شوی دیگر پایی نیست برای راه رفتن و اجبار باید نشست و به گذشته چشم دوخت و باز کابوس…
اکنون جای این سوال است که آیا جرم عاشق خفت و خواری است ؟
این سرنوش چیست که که تنسانها را مجروح می کند و سقف خاناش را می گیرد و شب تنها ستاره ها و سازش سنگ صبور غمهایش میشود.
همه فراموشش می کنند و حتی آنکه از عشق کمی می فهمد ، هنگامی به دردش می رسد که نوش دارو دگر موجود نیست و سهراب در چنگ اکوان دیو جان می دهد….
لینجست که زیباست . جان دادن در ره عشق .عشقی پایدار و ماندنی…اینک باید بلند شد . وقت وقت خود سازی است وقت جدایی از حسرت ..وقت دیدن ندیدن ها …
و باز هم …عجب…وجدان است که حداقل برای خداحافظی می رسد و آنجاست که بوی زننده ی زباله بهترین عطر برای خداحافظی است و خاطرات در همان جا دفن می شوند.
امروز روز ی است که باید رها کند آن زتدگی سیاه ، پس باز هم درد سنگ صبور دلهاست..
اکنون مجبوری لبخند بزنی چرا که دیگر اشکی نمانده و باز هم ستنور تنها مر حم زخمای توست
ما همه میمیریم و تنها مرگ است که نمیمرد و این تنها داستان علی ها و هانیه ها نبود داستان همه ی ما بود…
مهران فرزادمهر 2/12/1386
ساعت 3:30 بامداد
پيش من جز سخن شمع و شکر
هيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ورازاين بي خبري رنج مبر
هيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديدو بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر
هيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر ميترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر
هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلي جز که به سر
هيچ مگو
گفتم اين روي فرشته است عجب يا بشر است
گفت اين غير فرشته است وبشر
هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد
گفت ميباش چنين زير و زبر
هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو رخت ببر
هيچ مگو

