تبليغاتX
خداي مردگان......

آه زندگی ..زندگی...زندگی...

از کجا باید شروع کرد از کدامین نقطه شروع و نا امید از اینکه آیا خط پایانی هست یا نیست اگر هست پس کجاست؟پس کجاست روزهایی که به فکرش نشستم؟؟؟...

چرا این پاییز تمامی ندارد و چرا برگها درخت را رها نمیکنند؟مگر پاییز نیست؟؟مگر برگها زرد نیستند؟!

گویی این برگها از فلسفه این است و جز این نیست پیروی میکنند!من هر وقت به باغ زندگیم نگاه میکنم میبینم که این برگها هستند که آینده را نشان میدهند.میترسم از آن روزی که مثل همین برگها بر روی درخت خشک شوم و...ولیکن به روی زمین نریزم و بر درخت بسوزم....گر چه مرده ام و من بدون هیچ نفسی زندگی میکنم....

از کجا باید شروع کرد؟از کجا تمامش کرد؟از کدامین سطر باید شروع کرد؟؟!مرگ را میگویم همان که مرا محکم در آغوش گرفته و من نمی توانم خود را از او برهانم...

با هر بادی که میوزد باورم ریزشی است که انتظارش را میکشم...ولی افسوس که این باد فقط مرا میلرزاند...و مرگ به من می خندد و باز میلرزم...

کاش بودی ..کاش بودی و مرا میکندی...و لابه لای دفتر خاطراتت میگذاشتی...حداقل واهمه ای نداشتم که از تو دور باشم و از این خوشحالم که در آغوش خاطراتت جان میدهم و ای کاش میفهمیدی من را... می فهمیدی که غزل نیمه کاره ام را بدون تو چگونه به پایان برم..کاش میکندی مرا که اکنون افسوس نخورم و در دل نگویم بارها....آه ...مرگ...مرگ...مرگ....

تقذیم به عزیز ترینم...

نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386  توسط مهران فرزادمهر  |