تبليغاتX
خداي مردگان......

ای فرمانهای خداوند،روح مرا بدرد آلوده اید.

ای فرمانهای خداوند،ده هستید یا بیست؟

 مرزهای خود را به کجا محدود خواهید کرد؟

آیا باز هم تعلیم میدهید که امور منکر رو به فزونی است؟

آیا کیفرهای تازه ای برای عطش آنچه من در روی زمین زیبا حس کرده ام وعده داده شده است؟

ای فرمانهای خداوند ،روح مرا بیمار گردانیده اید .تنها آبی را که عطش مرا فرو می نشاند،به دیوارها محصور کرده اید.

...اما ناتانائل اکنون احساس می کنم که دلم سرشار از دلسوزی نسبت به خطاهای ظریف آدمیان است.

(مائده های زمینی . آندره ژید)

نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


کم کم از روزنه های اتاق کوچکم سایه مرگ چون تپه ای از آفتاب بداخل راه می یابد تا وجودم را آن تار لعنتی که نیستی و فنا نامیده می شود و در خود بتندو هر روز از چگونگی راز مرگ و آفرینش بیشتر از پیش دور می شوم و اینکه خدا چرا بشر را بوجود آورد و اینک چگونه با این همه خواری و مذلت و درد و رنج زندگی را از او باز می ستاند. در حیرت و غم دائمی فرو میرم...واقعا اگر از این همه نبوغ پس از مرگ اثری باقی بماند، حتما که درباره خلقت این موجود ظلم فاحشی شده است!!!

به هر حال من مدتهاست که به تماشای هیولای مرگ که گویا از هیبت او فقط یک نفر نترسید و آن هم علی (ع) بوده مشغولم و او همانند گربه ای وحشی قوی پیکر که با موش ضعیف الجثه ای  بازی کند با من نگران از گذشته و نفرت از آینده دارد بازی مکند!

 

نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


میدونی وقتی خدا داشت بدرقه‌ات می‌كرد بهت چی گفت؟ گفت: جایی كه داری میری مردمی داره كه می‌شكننت، نكنه غصه بخوری، من همه جا باهاتم، تو تنها نیستی، تو كوله بارت عشق میزارم كه بگذری، قلب میزارم كه جا بدی، اشك میزارم كه همراهیت كنه و مرگ كه بدونی بر میگردی پیشم!

نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


کاش می ديدم چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

آه وقتی كه تو لبخند نگاهت را می تابانی

بال مژگان بلندت را می خوابانی

آه وقتي كه توچشمانت را

سوی اين تشنه جان سوخته می گردانی

موج موسيقی عشق از دلم می گزرد

روح گلرنگ شراب در تنم می گردد

دست ويرانگر شوق پرپرم مي كند

ای غنچه رنگين پر پر من در آن لحظه

كه چشم تو به من می نگرد

برگ خشكيده ايمان را در پنجه باد

رقص شيطان خواهش را در آتش سبز

نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر

اهتزاز ابديت را می بينم

بيش از اين سوی نگاهت نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را عاشق دلسوخته ای تماشايم نيست

كاش می گفتی چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

و آخر کیست عاشق چیست معشوق؟

تو که معنای عشق دانی

پس چرا حرمتش می شکنی

گل زیبا را از بوته جدا میسازی

و کمی بعد زیر پاهای خود اندازی

عاقبت چاره جز مرگ

برای آزادی این تن ویران نیست

نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386  توسط   | 


مرگ زیباست

مرگ پایان کسی نیست

عبوریست لطیف زجهانی همه رنج

سوی آن دلبر ناز سوی آن یار عزیز

آن عزیزی که وصالش زیباست

مثل نیلوفر و یاس

ای عزیز

صبح آن روز که رفتی به سفر

سبدی داشتی از عشق و نیایش لبریز

دستهایی پر مهر

دستهایی پر عشق

یاد خیر همه ی اهل محل

بدرفه ی راهت باد و کنون امروز

شیشه هایش همه نور

آشنای هر کس آشنای هر دور

تا نفس میروید

تا گل و شقایق باقیست

عکس لبخند تو در قاب دلم مهتابیست

نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386  توسط   | 


ای کسانی که مأمور دفن من هستيد

 

مرا در تابوت سياهی بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام

 

دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالی از دنيا رفتم

 

موهايم را آشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم کشيده

 

نشده است

 

چشمان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام

 

بروی قلبم تکه يخی بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد آب شود و به

 

جای مادرم برايم گريه کند

 

دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت

 

بوده است

 

بر سنگ مزارم بنويسيد

 

که آشفته دلی بود در اين خلوت خاموش او زاده ی غم بود و ز غم های

 

جهان گشته فراموش

 

 

نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386  توسط   | 


اعــــــــــتراف!!!

چه چیز را دشوار پنهان می توان داشت؟آتش را که در روز دودش از راز نهان خبر می دهد و در شب ،شعله اش پرده دری می کند.عشق نیز چون آتش است که پنهان نمی ماند،زیرا هر چه عاشق در رازپوشی بکوشد،باز نگاه دو دیده اش از سر ضمیر خبر می دهد.ولی آنچه از این دو دشوار تر پوشیده شود ،شعر شاعر است.زیرا شاعر که خود را در بند سخن خویش دارد،ناچار جهانی را شیفته ی خود می خواهد.لاجرم آن قدر برای کسانش می خواند و تکرار می کند که خواه سخنش بر دل نشیند و خواه جان بفرساید،همه آن را بشنوند و در خاطر نگاه دارند.

یوهان ولفگانگ گوته

نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386  توسط مهران فرزادمهر  |