تبليغاتX
خداي مردگان......

تا حالا یه سر به آسمون زدی؟؟...اگه یکی از این ستاره ها از تو بود باهاش چه کار می کردی...

(مکان دنباله دار 17Pholmes .عکس:محمد مهدی مطیعی)

 

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


من از این تعجب میکنم تو چرا یکدفعه رفتی...

از این تعجب می کنم که خودت اول پا پیش گذاشتی.تو خودت گفتی میخوام باهات باشم

تو نمیدونی با من چه کار کردی

تو گذشتمو با الانم مقایسه کردی...ولی من الان دیگه مثل گذشته نیستم

تو خودت میدونی من خیلی دوست دارم و اینم میدونی که بارها ازت خواهش کردم ولی جوابت فقط این بود

نه!!!!

اون کاغذ دیواری که طرحش غروره از روی قلبت جدا کن.چرا نمی خوای باور کنی که یکی با دیدن چشمات قلبش پاره پاره میشه...

چرا می خوای خونم به جای قلبت یه تابوت باشه...

چرا می خوای من بمیرمو تو بیای سر خاکم اشک بریزی....آخه از من چی دیدی!!!

تقدیم به یک آدم استثنایی...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


زندگی شاخه گلی است که گلبرگهای مجازی دارد وخارهای حقیقی...

نمی دانم چقدر به این موضوع فکر کرده ای...شاید این فقط یک جمله نباشد.اصلا شاید خلاصه ای از زندگی من و تو باشد.. ولی ای کاش این جمله را با دقت می خواندیم...این بار برای برگشتن به عقب دیر نیست...

زندگی شاخه گلی است که گلبرگهای مجازی دارد و خارهای حقیقی.

من هنوز واژه ی زندگی را درک نکردم ولی انسان را درک میکنم.در سن هایی که از زندگی خود جیزی نمی دانستیم و تنها شعری را در دورانم کودکی می خواندیم...

یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه...میزنم زمین هوا میره...

من آن موقع بود که انسان را توپی درک کردم که تا هنگام این که به زمین نخورد به هوا نمی رود و خوشبخت نمی شود.

ولی من... تنها توپی هستم که با خوردن تنم به یکی از خارهای زندگی از حرکت باز ایستادم.

شاید هنوز برایم زود است ولی نمیدانم چرا خودم را در قاب عکسی میبینمکه در انزوای اتاقی تاریک در روی تاقچه ای غبار گرفته،زیر غبار پنهان شده است.

من هیچ گاه عطر گلبرگهای گل را حس نکردم...ولی تیزی خارهایش مرا از پای در آورد.زهر زمان گلویم را سوزاند و من اینک شاخه شکسته در میان بیابنم...

مثل همیشه تنها ،مثل همیشه ساکت ، داخل قاب عکسی خاک گرفته در گوشه ی اتاق و تو خدا مرا از یاد برده ای و من اکنون جسمی اثیری در قبرستان زندگی سر گردانم...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


برف مي بارد برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ كوه ها خاموش رود ها گريان آسمان غمگين دره ها دلتنگ راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ نمي دانم، نمي خواهم بدانم كه: در اين دشت پر از ترديد در اين گاه پريشاني در اين تك لحظه هاي سرد ظلماني چه خواهد شد چه خواهد شد در اين تاريكي سنگين اگر نوري برآيد از ميان شب اگر مهري برآيد از ميان سينه هاي سنگ درآن هنگام شايد شايد بتوان گفت زندگي زيباست آري،آري،زندگي زيباست زندگي آتشگهي ديرينه پابرجاست گربيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست ورنه،خاموش است و خاموشي گناه ماست

این متن رو یکی از بهترین دوستام بهم داد...نظر یادتون نره...

 

 

نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


در زندگي زخمهايي وجود دارد كه روح انسان را مي آزارد.

تنها مرگ است كه دروغ نمي گويد.

ما فرزند مرگ هستيم وتنها مرگ است كه ما را ازفريبهاي زندگي نجات مي دهد.

آيا براي كسي اتفاق نيفتاده كه بدون دليل به فكر فرو رودوبقدري در افكارش غوطه ور شود كه از زمان و مكان خويش بي خبر شود و نداند كه به چه چيزي فكر مي كند؟

آنوقت است كه بايد تلاش كند به خاطر اينكه از وضعيت و دنياي ظاهري خويش دوباره با خبر شود ولي افسوس كه نميتوان كاري كرد...اين صداي مرگ است...

مرگ تنها ناجي ما انسانها از از اين زندگي نكبت بار است.

نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386  توسط   | 


چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند زمین می‌پروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... .

مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می‌کند: نه توانگر می‌شناسد نه گدا  نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می‌خواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد‌ گری خود دست می‌کشند  بی‌گناهان شکنجه نمی‌شوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده‌اند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمی‌بینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی‌شنوند. بهترین پناهی است برای دردها غم‌ها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش می‌شود همه این جنگ و جدال کشتار‌ها و زندگی ها کشمکش‌ها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام می‌گیرد.

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامیدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود.

هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر می‌گردد اوست که چاره می‌بخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد.

ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش بر‌می‌داری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان  می‌دهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی می‌باشی دیده سرشک بار را خشک می‌گردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش می‌کند و می‌خواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده  در گرداب سهمناک پرتاب می‌کند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشم‌‌تنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او می‌گسترانی.

کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان می‌زند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می‌پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می‌کشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دل‌های پژمرده می‌باشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز می‌کنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می‌رهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...

 

نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386  توسط   | 


haltampi@yahoo.com

فکر کن اگه یک روز تونستی رو مشتری پاتو بزاری قدمات رو چطوری بر میداری؟؟!!

 

نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


و در درون هر انسانی خورشیدیست بسا سوزنده تر و مهربانتر از آنچه می بینیم.تو خوب میدانی از پس هر تولدی مرگیست ،پس برای این ستاره ی درونمان نیز روزی باید به سوگ بنشینیم ولی سوگواری هر کس با دیگری به اندازه ی فاصله ی زمینیان تا خورشیدست .شاید با نجوم تناقض داشته باشد که بنگارم با مرگ این ستاره ی درونمان ،ما تا ابد زنده خواهیم ماند.یکی در آسمان و دیگری در زمین.برای من آسمان مهم است چون با خاموشیم خورشید لایتناهی هستی به من نوری از انوار خویش خواهد بخشید بی آنکه مرا به بی احساسی و یا پست بودن متهم کند من در زمین از زمینیان ناگفته ها شنیدم ،آنان میگفتند بی آنکه بیاندیشند، مینوشتند بی آنکه بدانند خودشان کیستند .کاش میدانستند آوار خراب شده بر سرهاشان از خودشان است نه دیگران ،کاش توقعشان از این حقیر آنقدر نمی بود که جایی برای وداع می ماند.
و تو ای خورشید درونم بتاب .
و من خوب میدانم با تابشت زمینیان خواهند سوخت و عرشیان در فرش پایکوبی خواهند کرد.

نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


سلام به دوستای گلم...

می خواستم بدونم که قالب وبلاگم چطوره...

منتظرم...

و خواهش میکنم به قسمتهای دیگه وبلاگ هم سر بزینید...

نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


قرار است امشب دو ماهي بميرند که ديگر سراغي ز دريا نگيرند قرار است چشمان ما بسته گردند اگر چه پر از آرزوهاي پيرند و بوي جهنم که آيد از اين شهر و مردان اينجا چه نا سر به زيرند تمام فصولي که مي آيد امسال بدون شک از ابتدا سردسيرند بعيد است امسال دستان سردم بدون بهار شما جان بگيرند و يک سال ديگر گذشت و نفسهام از اين لحظه هاي پر از غصه سيرند شب سرد و بي انتهاي زمستان قدمها مردد ولي ناگزيرند دو خط موازي رسيدن ندارند دو خط موازي فقط هم مسيرند

نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  | 


سلام به همه اونهایی که هر شب وقتی میخوان به آسمون نگاه کنن اول به یاد خدا میفتن.

سلام به اونهایی که درک میکنن تنهایی یک نور توی تاریکی آسمون..تنهایی یک ستاره که به چشم من و تو چشمک میزنه تا من و تو فقط یک نظر بهش  بندازیم.....

سلام به اون کسی که هر شب به عشق دیدن یک ستاره تمام شب رو زیر آسمون پلک میزنه...

و... سلام به تو

من مهران فرزادمهر یک عضو خیلی کوچک از آسمون....

منتظر نظراتتون هستم ...

نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386  توسط مهران فرزادمهر  |