تبليغاتX
خداي مردگان......

تاريخ: چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت :12:16

زخمایی شیرین....!

همیشه وقتیکه سری به کتابهای صادق هدایت می زنم،اولین جمله ای که مرا به سمت هدایت می برد،این بود که :همیشه در زندگی زخمهایی است که روح انسان را در انزوا می خورد و می تراشد.نمیدانم ولی همگان بر این باورند که این جمله مفهومی منفی و دم از نا امیدی دارد .ولی من فکر می کنم همیشه زخمهایی هست و انسان برای همین زخمهاست که زندگی می کند و همیشه به دنبال مرحمی برای این زخم هاست، چه مادی و چه معنوی .خیلی سخت است که بخواهم ننویسم و نگویم،حرفهایی که هیچ وقت نخواهی فهمید و نخواهی شنید .خوشحالم! .خوشحال از لطفی که خدا به من داشته  ولی خب این را هم فراموش نمی کنم که چون عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها..!.آتش می گیرم وقتی همگان عشق را هوس معنی می کنند  و این واژه مقدس را پوچ و بی معنی می گمارند.ولی من به اصل این موضوع پی برده ام .اصلی که هیچ گاه از بین نمی رود ، وهیچ گاه بی معنی نمی شود .به این اعتقاد دارم که میان عشق زمینی و عشق الهی بسیار فاصله هاست. و این را هم میدانم که عشق زمینی در گرو عشقی است الهی.خیلی ها این عشق را طی نموده اند و به این مرحله رسیده اند.

سالها پیروی مذهب رندان کردم      تا به فتوای خرد حرص به رندان کردم

در ذهنم جای این سوال باقیست که این عشق با انسانها چه کرده؟گاه باعث پیشرفت و گاه مرگ.. گاهی رسیدن به مرحله ای با نام فنا....................

امشب من با این ستارگان  کم سو که زیر این غبار کثیف ما نا انسانها پنهان اند همدمم.به این فکر می کنم که نمیدانم چرا هیچ وقت اوضاع بر وفق مرادم نیست و اکنون هم اینگونه است .شکایت نمی کنم ،کفر نمی گویم.ولی می شد سرنوشتم بهتر از این رقم می خورد ....ولی این را فهمیده ام که هیچ گاه نمی شود در مقابل حکمت خدا  قضاوت کرد.

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب باشد       باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

اکنون 8 روز دیگر به روز سرنوشتم وقت مانده .گاه نا امید و ثانیه ای امید وار.ترس از نشدن ترس از نرسیدن و شکست و یا شجاعت و قبول پیروزی...اینها همه برای توست .غم هایم .خوشی هایم و نگرانیهایم.نمی دانم کی این خزان زندگی من زمستانش تمام می شود!خسته شدم، خسته شدم،خسته شدم از این همه برگی که ریختم این همه لرزهایی که کردم.و این همه خراش....ولی هر بار توکل کردم و به سمت خدا رفتم،و از او خواستم ز خمهایم را التیام بخشد.ولی خوب تا این زخمها نباشد ،مردی، مرد نیست.و زمانه هم زمانه نیست.پیمودن راههای سخت هموار نیست و شنا کردن در دریای زندگی لذت بخش نیست .مرد باید،سختی باید،خراش باید.....

ما زنده از آنیم که آرام نگیریم        موجیم که آسودگی ما عدم ماست

ولی در میا ن این همه سختی ها ،هنوز امیدورام چرا که می دانم اگر یک روز هم از خزان زندگی ام باقی باشد به بهار می رسم.میان جوانی ام پیر شدم واز این گوهر هیچ نفهمیدم..ولی شاکرم که هنوز هم نفسی باقیست.اکنون بعد از 19 سال زندگی که با هر شادی و غمش گذشت.خرسندم.واکنون تو بر من رسیدی و مرا دگرگون ساختی .تویی که اکنون پرستار این درخت خشک و در خود شکسته ای و تویی که اکنون برگهای خشک مرا جارو می کنی و قطره ای آب بر پای این بید مجنون می ریزی.ولی ای کاش تو باغبان همیشگی این باغ پاییزی بودی و هیچ گاه تنهایم نمی گذاشتی.البه قرار نیست که این بید مجنون پیر و پر توقع از تو انتظاری داشته باشد.چقدر خوب بود که در میان این باغ سرد شاخ هایم را می شکستی و آتش می زدی.حداقل می دانستم برای تو میمیرم و می سوزم .برای تو ای نوید بهار.

مژده ای دل که دگر باد صبا باز آید             هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آید

شاید به هیچ چیزی نرسم.ولی میدانم که همین قدر با تو بودن هم موهبتی است از تو و خدای تو .و گرنه چه کسی به این بید مجنون خشکیده تکیه می زند.دوست داشتم ریشه ای داشتم و برگی  و سایه ای همیشگی و تو در کنارم بودی  و می نشستی و آرام می گرفتی .ولی اکنون به امید آن بهاری ام که تومی خواهی برایم بیاوری.و امید وار و منتظر برای رسیدن به تو....

تنهایم مگذار ای باغبان من .ای نازنینم.مگذار این قلب کرم خورده ام از کار بیفتد و بمیرم....دوستت دارم.

 

مهران فرزادمهر 26/3/1388

نوشته شده توسط مهران فرزادمهر | موضوع: | لينک ثابت |
برای تو ای عزیز تر از جان
تاريخ: سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 ساعت :7:45

برای تو ای عزیز تر از جانم

امشب بعد از این همه شور و غوغایی که فکر می کنم در این ساعت خبری از آن نیست و در این سکوت زیبا که نم نمک به سمت سپیده دم می رود و من ترسی دارم که این سکوت تمام شود و باز دوباره صبح آید و تمام خیالات من را با خود ببرد و باز دوباره سر و صدا وجودم را آزار دهد . دوست دارم بدانی اکنون من در این تنهایی به یاد تو ام .تنها این صدای نرم نسیم و حرکات موهش برگ درختان و یاد تو در این ساعت زیر این آسمان پر ستاره مرا به نوشتن وا می دارد.سخت دلتنگم!نمیدانم ..شاید اکنون خواب باشی و یا شاید بیدار،شاید به من فکر می کنی یا شاید هم نه.اصلا به یاد من هستی ؟.....نه ...من خیلی پر توقع هستم،اینطور نیست؟مگر من چقدر هستم که در مقابل عظمت دیدگان تو توقعی هم داشته باشم .همیشه در فکرم می گذرد که قرار نیست هر چه را انسان طلب کند،خدا به او بدهد و یا هر چه را دوست دارد به آن برسد .من پر توقعم.روزها شب ها با تنهاییم زندگی کردم .شکنجه شدم و با دردهایم زندگی کردم.ولی باور کن دیگر توانی برای مقابله با این درد ندارم .شاید هیچ وقت درکم نکنی که چقدر نگرانم،چقدر برایم مهمی،و جقدر دوست دارم.من زاده ی این درد ها هستم .و با همین درد ها زندگی کردم.و روزی هم با همین دردها آرام می گیرم.کاش اینجا بودی و می دیدی در بالای این ساختمان پنج طبقه و بر روی این این پشت بام سرد و بی روح ،من چگونه تنها با صدای ناله ی باد سر می کنم .چگونه زیر این پتو می لرزم و چگونه می نویسم .شکایت نمی کنم ولی انگار خدا هم با توست . و حسادت می کنم که چرا خدا راه رسیدن به تو را این قدر کوتاه کرده است .

دیگر دارم اراجیف می نویسم.از یک دیوانه چه انتظاری است که دیوانه ی چشمانت شده است.چشمانی افسونگر.جای خالی ام را بگذار همهیشه خالی باشد ....می خواهم بروم .سپیده هم سر زد.می ترسم نمازم قضا شود...............

مهران فرزادمهر.سحرگاه 17/3/1388
نوشته شده توسط مهران فرزادمهر | موضوع: | لينک ثابت |
منم این بی تو خوشی!
تاريخ: یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 ساعت :9:28

با خودت می گویی:

 

که چقدر بی تو خوشم!

 

تو ولی میدانی؟؟؟

درد این بی تو خوشی؟

 

درد این دوری و عشق؟

 

درد این چشم انتظاری؟

 

درد این همه فراق؟

 

تو فقط میخواهی عشق مرا کوچک کنی

 

جای حرفهای من

 

حرفهای بی ارزش دشمنان من گوش کنی.

 

هر چه میخواهی بکن

 

منم این بازی چه ی دستان تو

 

منم این عاشق ساده

 

منم این دلباخته ی چشمان تو.

 

منم این بی تو خوشی

 

که تو با خود گویی:

 

که چقدر بی تو خوشم......!

 

مهران فرزادمهر 9/10/1387

نوشته شده توسط مهران فرزادمهر | موضوع: | لينک ثابت |
پست جدید در وبلاگ هادس.....رضوان!
تاريخ: دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت :10:46
دوش فهمیدم که جایم نیست در دامن رضوان 

عاشقی افسانه ای بود ز افسانه ی رضوان

من و این اتاق تاریک این اجاق خاموش

همگی خاموش و بی جان ز نگاه سرد رضوان

من نمیدانم چه شد آخرش این قصه !

قصه ی عشقی که عاشق بودم و تو نبودی رضوان

گله ای نیست زتو هر چه بدی هست فقط مال من است

من مرده را چه عاشق بودن است رضوان ؟

خار بودم در سر راه تو اکنون سوختم

بار الها شکر از دیدن روی رضوان

من همان جوی روان بودم و تو آن سیب سرخ

روی جانم غلط غلطان  رفتی ز پیشم رضوان

من همه سیاهم و تاریک در این دنیای بی تو

تو از اینجا پر کشدی و شدی نوری به باغ سبز رضوان

بید مجنون سوخت در لالایی هر شب بی تو

این همه خاکسترم بدرقه ی راه تو باشد رضوان

مهران فرزادمهر 22/8/1387

نوشته شده توسط مهران فرزادمهر | موضوع: | لينک ثابت |
کاش قایقی بودم،کاش....
تاريخ: چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت :8:38
کاش قایقی بودم،کاش....
می نشستم روی آب
تاب می خوردم میان موجهای آبگیر
کاش قایقی بودم در رویا ها
می رفتم ...تا نا کجا ها
کاش قایقی بودم میان عظمت نگاه تو
کاش قایقی بودم در رویای تو....
کاش می شکستم در میان دستهای تو...
غرق می شدم در چشمان تو
می مردم در گرداب تو....
مهران...12:00 /10/10/1386
نوشته شده توسط مهران فرزادمهر | موضوع: | لينک ثابت |
مطلب جدید..برای تو...پری قصه های من !!!!!!!!
تاريخ: یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت :13:41
پری قصه های من عشقت مرا ديوانه كرد
پروانه ی وجود تو شم دلم بی شعله كرد
ستاره ى شبهاى من داغی آفتاب من
عشقت شب و روزم گرفت خانه ام ویرانه كرد
اين دلم در حسرت عشق تو مرد و زنده شد
مرده و زنده چه سود؟اين درد دورى مرا بى خانه كرد
تو نباشى اسمان نيست دنيا تاريك است
اين سياهى و تنهايى مرا در خاك كرد
يا رب اين قصه غصه كى تمامى دارد؟
غزلِ شبهاى من نيم ماند و اين دلم بيتاب كرد
اى پرى اى پری قصه های عشق و اندوه
بى تو زمستان آمد و بيد مجنون خواب كرد
نوشته شده توسط مهران فرزادمهر | موضوع: | لينک ثابت |
ممنون...
تاريخ: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت :12:0

سلام به دوستان  عزیزم

ممنونم از اینکه این مدت با من بودید و نوشته هایم را تحمل می کردید..

و خوشحالم که این راهی بود که دیگران را به این وا داشت که درباره مرگ بنویسند ....

خدای مردگان اینجاست...

من چند وقتی نخواهم بود شاید وقتی دیگر....

با تشکر...مهران

نوشته شده توسط مهران فرزادمهر | موضوع: | لينک ثابت |
آه زندگی...
تاريخ: دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت :11:33

سخت است که بخواهم بنویسم
و سخت تر از آن اینست که بخواهم فکر کنم و تمام حال و احوالم را روی
این مضوع بگذارم و آخر به این نتیجه برسم یا مرا به این نتیجه
برسانند که دیگر مرده ام
مینویسم برای مرگ چرا که اگر آغاز کنم زندگی را، سر انجام به مرگ خواهم رسید .
مرگ... و باز هم مرگ ! واژه ای که برای همگان جز سیاهی رنگ دیگری ندارد وجز نابودی جسم چیز دیگری نیست
لکن همگان در اشتباهند انسان هیچ گاه نمی میمرد ... اگر انسان مردنی بود زندگی کردنی هم وجود نداشت
اکنون مرا مرگ هدایت می کند و راه را به من نشان می دهد .هدایت می گفت:" در زندگی زخمهایی است که روح انسان را در انزوا می خورد و می تراشد."
پس دیگر زندگی چه فایده ای دارد؟؟
زندگی را دوست دارم چون در ته زندگی مرگ است که مرا صدا می زند و به سوی خودش فرا میخواند ... پس تا زمانی که هستم از این نعمت خدا استفاده میکنم...
اما... آن هنگام که عشق در سینه بی ارزش تر از سنگ می شود ،هنگامی که معرفت جای خود را
به دروغ و بد عهدی و پیمان شکنی می دهد و هنگامی که قسم جان کسی ، برای دروغ به میان آورده می شود مرگ است که مرا آرام می کند.
هنگامی که در زندگیم عشق را در دور ترین فاصله می بینم خاطرات خوب با هم بودن را زخم زبانهایی از جانب زندگی می دانم ،وبغض در گلویم سنگینی میکند زمانی که خود را در پس این روز ها، ایام و خاطرات اسیر می بینم.
نمی توانم گریه کنم، زندگیم آنقدر بالا و پایین داشته که دیگر وقتی برای اشک و گریه ندارم! غمم را در قلب مریضم می ریزم... قلب خسته ای که هنوزامید به آمدن عشق دارد
اما با این حال در هر کجا و در هر حالی که باشم من مرده ام ،هنوزهم بدون حرکت نفس میکشم! نه مر گ جسمی دارم و نه روحم مرده، اما احساسم... زمانی که احساسم را از من گرفتند مرد، احساسی که به خود و دیگران داشتم و برای آن ارزش قائل بودم!
من گم شده ام! در پس ثانیه ها و لحظه های خاطرات گم شده ام ...
دلم به این خوش بود که می شود به جای ندیدن دید! عشق را حس کرد، بویید، در آغوش گرفت و به یادش بود ولی نمی دانستم که عشق بوی عطر گلی است که چون صبا بر من بوزد عطر آن دیگر نخواهد بود!
سنگ بر سرم می بارد وقتی حرف دلم را به کسی می گویم واعتماد می کنم، سنگهایی که چشمانم را کبود و تنم را زخم میکنند و بهبودی ندارند...
عشق را می گویم! همان چیزی که امروزه در دلها به سنگ تبدیل شده و دیگر ارزشش در
حدی نیست که بخواهم برایش بنویسم .
خدایا! دلگیرم نه برای اینکه عشق آلت ذهن تاریک همه شده، نه اینکه چرا نمی میرم ویا چرا زندگی به کامم نیست...
دلگیرم چون فراموشت کردم ... چون به آخرین در رسیدم
من همان بنده ی کو چک توام، شاید نقطه ای سیاه در روی زمین که هنوز فریادت می زنم
خدایا! دلگیرم که باید جواب پس بدهم نه به تو، بلکه به خلق تو
می نویسم برای خودم، خودی که هستم، می نویسم، زندگی می کنم و روزی خواهم مرد،
مینویسم و می دانم خاک به جسمی که به همراه کفنش می پوسد، نوید تولد درختی را می دهد که روزی به آن می گویند:" درخت مهران"
می نویسم بردل کاغذ که سنگ صبر حرفهای من است... از عشق می گویم نه آن عشقی که امروزه در دلها به سنگ تبدیل شده و دیگر ارزشش در حدی نیست که بخواهم برایش بنویسم...
من عاشقم! عاشق آن بالا، بالای سرم ... خدا! جبار خوشه پروین، سحابی وستاره ها...و هر ستاره را با دل بستگیهایم، که دوستشان داشتم و خواهم داشت ، نام می گذارم.
و اینک من مثل همیشه تنهایم... تنهای تنها! در میان کهکشان نابودی، میان سحابی بدی و زشتی!
و در میان خاطراتی که
زیبایشان می پندارم غزل زندگیم را می خوانم:

آن شب
باران می بارید
همه میخندیدند
زندگی ، مرگ ، زمان
وحتی ...
دانه های باران!
همه جارا شست
باران!
به جزآن ناش کبود
بر سر آن قبر
همه می خندیدند
به دل ساده ی من
به دل عاشق من
و حتی...
به من!!!
که...
که...
که مرده ام

مهران فرزادمهر 9:30 دوشنبه شب 15/2/1387

نوشته شده توسط مهران فرزادمهر | موضوع: | لينک ثابت |







BlogExtendedPost>
نوشته شده توسط <-PostAuthor-> | موضوع: <-PostCategory-> | لينک ثابت |