و حیاط خلوت خانه ما آرام شد
ولیکن هنوز یک قطره
دو دل است در میان ناودان
قطره های دیگر میل رفتن دارند
او ولی می ترسید
ترس از صدای چک!
ترس از شکستن سکوت شب!
قطره ها هل دادند
دانه دانه در صف شلوغ آب
و صدای چک چک
در حیاط خلوت خانه ما
یاد بارانی بود
که کمی قبل بند آمده بود!
مهران فرزادمهر
وقتی که همه از دور قبر من رفتند و قبرستان خلوت شد سکوتی سرد همه جا را فرا گرفته بود و بادی موذی برگهای خشک درختان چنار را جارو می کرد و می برد و آسمان می غرید و باران تندی می آمد................................................................................................................................................................................................................................................................................اینها همه آن بالا بود ، روی زمین ، ولی من این زیر بودم ..زیر خروارها خاک و یک سنگ بزرگ که حتی قدرت تکان دادنش را ندارم ...نمی دانم چرا اینجا هر چه نفس می کشم اکسیژن کم نمی شود..آه!یادم رفت ؛مگر یک مرده هم نفس می کشد؟نم نم نمک قطره های باران هم به این پایین می آیند..عجب بویی . حوصله ام سر رفته ..نمی دانم تا کی می خواهم همین سنگ را نگاه کنم ..اینجا اینقدر جا کم است که نمی شود به پهلو خوابید ...سردم شده.. هر چند وقت یک سوسک یا تعدادی مورچه قسمتی از جسدم را می کنند و می برند...کاش می شد فکر آدم هم می مرد و نا بود می شد .... کاش می شد اکنون یک کا غذ و یک قلم داشتم، ..می خواستم نامه ای بنویسم..به شما بالایی ها ..شاید اکنون دیدن باران و خیس شدن زیر آن برایم عقده شده ..ولی چه می شود کرد ؟ریشه های درخت چنار تا این پایین آمدند کاش می شد نوشت که هیچ درختی را قطع نکنیم...خدا را شکر که هننوز گوشهایم می شنود ..ولی کاش این پارچه ی سفید روی صورتم نبود تا بتوانم فریاد بزنم و..کاش حتی یک بار قبل از مرگ می توانستم ببینمش...کاش اکنون زنده بودم و یک سیب سرخ را گاز می زدم.................. .......... .................. .................. .................. ...................................
...................................................................................وقتی که مردم کسی باورش نمی شد که من هم....بعضی می گفتند : حیفش بود..بعضی دیگر: طفلکی ! بعضی:خدا بیامرزش بعضی : قسمته دیگه!
مادرم.........پدرم:.... ..دوستانم.:چرا ؟.ولی تو .....................................خیلی منتظرت بودم ،نیامدی..چون این خواسته خودم بود که کسی به تو نگوید.............................................................................................................................................................................................................................................................................................................امشب هیچ کس در اینجا نیست جز من و آوای مهیب باد و خشخش برگها وصدای برخورد قطره های باران به سنگ قبرم...نمی دانم در کنار من چه کسی مدفون است ولی فکر می کنم او هم مشکل مرا دارد .دهانش بسته است.نمی خواهم جسدم را ترک کنم.از این می ترسم که جسدم را از من بگیرند
نمی دانم چرا چند روز قبل از مرگم هر چه توبه کردم خدا جوابی به من نمی داد ..دلم گرفته است.. در این تاریکی مطلق و این چاله ی سرد و صدای چکچک باران این حس چیست که مرا رها نمی کند؟دلم برایت تنگ شده حتی این زیر.!انتظار داشتم حتی به سر قبرم بیایی ...نمی دانستم به این زودی فراموش می شوم..نمی دانستم با رفتنم خاطراتم می میرد..نمی دانستم....................... .................. ..................
اکنون دیگر مرده ام...اکنون می فهمم که دیگر فراموش شده ام .چه بسا از مردنم خوشحال و چه بسا ناراحت شوند..اکنون می فهمم این حس دوست داشتن تو بود...و خاطره ی گاز زدن آن سیب سرخ در زیر آن باران در کنار دریا میان آن هوای بهاری ...و من بهار را دوست دارم...تا تو بیایی ...من مرده ام..حتما کنار عکسم روبانست مشکی روی دیوار با غبار زمان....مرده ام!!!
مهران فرزادمهر ....
گفتی دلم برای تو تنگ است نازنین
اینگونه حرفها چه قشنگ است نازنین
رویای ما برای رسیدن به یکدیگر
چون داستان ماه و پلنگ است نازنین
چشمان من هنوز چو دوران کودکی
در انتظار شهر فرنگ است نازنین
این جا بلور عاطفه را خرد می کنند
آیینه در اسارت سنگ است نازنین
خرچنگ ها به وسعت دریا شناورند
مرداب بسته سهم نهنگ است نازنین
دیگر سکون ز ساکن شهر بلا مجوی
آرام این قبیله به جنگ است نازنین
زیباترین ترانه ی مطلوب این دیار
در نای آهنین تفنگ است نازنین
هر جا که دست مهر به سویت شود دراز
باور مکن که جای درنگ است نازنین
بر بوم این نگار گران هنر ستیز
نیرنگ ته زمینه رنگ است نازنین
صافی دلان به منطق این قوم ابلهند
تزویر هر که داشت زرنگ است نازنین
دیگر خراب و خسته ام از وسعت فریب
یعنی دلم برای تو تنگ است نازنین
دکتر عباس خیرآبادی
میدانم آنقدر سیاه شده ام که حتی دیگر رویی ندارم که به سوی تو بیایم. البته میدانم که تو مرا دوست نداری ولیکن من بسیار عاشق تو هستم ... کاش می شد اکنون پیش تو بودم کاش میشد هر چه درد از دل داشتم به تو می گفتم .کاش می شد مرا باور می کردی مرا دوست می داشتی و می شد همه جا بگویم و افتخار که تو همیار من هستی ....می دانم بسیار خود خواه هستم و خود شیفته و می دانم این حرفها بسیار زشت و بی معنی است در آستان وجود تو ....می خواستم فقط همین را بگویم ...بگویم که مرا هم دوست داشته باش گرچه من آقدر سیاهم که در پیش تو جایی ندارم ....تولدت مبارک ...یا امام رضا(ع)
مهران فرزادمهر a6/7/1388
آه زندگی ..زندگی...زندگی...
از کجا باید شروع کرد از کدامین نقطه شروع و نا امید از اینکه آیا خط پایانی هست یا نیست اگر هست پس کجاست؟پس کجاست روزهایی که به فکرش نشستم؟؟؟...
چرا این پاییز تمامی ندارد و چرا برگها درخت را رها نمیکنند؟مگر پاییز نیست؟؟مگر برگها زرد نیستند؟!
گویی این برگها از فلسفه این است و جز این نیست پیروی میکنند!من هر وقت به باغ زندگیم نگاه میکنم میبینم که این برگها هستند که آینده را نشان میدهند.میترسم از آن روزی که مثل همین برگها بر روی درخت خشک شوم و...ولیکن به روی زمین نریزم و بر درخت بسوزم....گر چه مرده ام و من بدون هیچ نفسی زندگی میکنم....
از کجا باید شروع کرد؟از کجا تمامش کرد؟از کدامین سطر باید شروع کرد؟؟!مرگ را میگویم همان که مرا محکم در آغوش گرفته و من نمی توانم خود را از او برهانم...
با هر بادی که میوزد باورم ریزشی است که انتظارش را میکشم...ولی افسوس که این باد فقط مرا میلرزاند...و مرگ به من می خندد و باز میلرزم...
کاش بودی ..کاش بودی و مرا میکندی...و لابه لای دفتر خاطراتت میگذاشتی...حداقل واهمه ای نداشتم که از تو دور باشم و از این خوشحالم که در آغوش خاطراتت جان میدهم و ای کاش میفهمیدی من را... می فهمیدی که غزل نیمه کاره ام را بدون تو چگونه به پایان برم..کاش میکندی مرا که اکنون افسوس نخورم و در دل نگویم بارها....آه ...مرگ...مرگ...مرگ....
تقدیم به عزیز ترینم...
می خواستم فراموش کنم،همه ی چیز هایی که باید می ماند و می بود ،تمام خاطرات زیبایی که می شد زیبا ماند و زیبا نوشته شد .ولی نمی دانم چرا اینبار اینگونه هیچ چیز و هیچ عملی نمیخواهد مرا به آن انسان بی خیالی که تو فکر می کنی برگرداند.می خواستم همه چیز را فراموش کنم .همه تلاشهایی را که می خواست روزی به بار بنشیند و درخت زندگی ام یک شبه خشک شد و جنگل آرزوهایم در چند ساعت دوباره همان بیابان خشک و خالی و بی آب شد.چرا؟دلیل چه بود؟به قول خودت عمل ما از همان اول اشتباه بود .راه ما اشتباه بود راه ما بی مقصود بود و...نمی خواستم آزرده خاطرت کنم نمی خواستم حتی فکری کنم و دیگر حتی نمی خواستم خاطره ای در دفتر خاطراتم بنویسم . ولی مجبور شدم چون اگر حتی دلم نمی خواست دستان و انگشتانم مرا وادار به این کارمی کردند.
میدانی مثل همیشه من هیچ حقی ندارم .هیچ حرفی ندارم . هیچ وکیلی که از من در این دادگاه دفاع کند.همه ی حرفها همه ی حق ها با توست .اصلا مگر من آدمم که بخواهم میان این عظمت تو صدایی بلند کنم .هیچ چیز نیستم .همیشه محکومم .همیشه باید حسرت بکشم .نمیدانم تا کی باید تاوان پس بدهم .چوب کارهای نکرده ام را تا کی باید بخورم؟؟؟؟نمی دانم....تا کی باید هیچ کس حرفم را باور نکند؟دنیا چرا با من اینگونه می کنی ؟؟چرا ؟ چرا مرا نگه داشته ای .خدایا تا کی باید این بغض گلویم را پر کند مگر تو خدا نیستی؟درد و دل هام را غیر تو چه کسی می داند؟چه کسی؟خدایا دیگر بهترین ترانه هایم را برای که بنویسم و بخوانم.؟خدایا مگر من چه می خواستم ؟خدایا نمی دانم چرا نمی فهمد که به فکر او هستم و تمام دل مشغولیهام برای اوست؟
به قول خودت که می گفتی هر چه را دوست داری خدا آن را از تو می گیرد اینبار خدا این کار را با من کرد ....خدایا باشد من صبرم زیاد است من لایق این همه زمین خوردن این همه بی محلی و این همه ندیدن هستم.من شکنجه شدم ولی هیچ گاه اینگونه درد نکشیده بودم .حسرت این به دلم ماند که کسی به فکرم باشد و برای من دل بسوزاند .باورم کند .تنهایم نگذارد و مرا به هر چشمی نبیند.به هیچ چیز نرسیدم به هیچ چیز نرسیدم ...در زمان جوانی ام مردم ،مردم قبل از آنکه بمیرم .نمیدانم چرا ؟برای چه نمی توانم جلو این زبان بی حساب و کتابم را بگیریم که بی موقع باز می شود و می گوید دوستت دارم ،تا این گونه من زمین بخورم.آن هم برای چه برای چه زمین بخورم؟،برای این هنرم این هنر نوشتنم .این نوشتن باز هم کار به دستم داد یک بار آنگونه و این بار اینگونه .عیبی ندارد ،مشکلی نیست،تو اگر همه چیز را از من بگیری ؛فکر و عشقم مال خودم هست و آن را دارم و به هیچ قیمتی آن را از دست نمی دهم. و نمی توانی عشقم را از من بگیری .
من عاشقم و عاشق می مانم.می مانم تا به تو ثابت کنم که تو در اشتباهی ،نمی خواهم ناراحتت کنم ولی نخواستی ،نخواستی،نخواستی باور کنی....دزدینت از من و من افسوس می خورم برای از دست دادن تو .ولی دوست دارم که تو شاد باشی و من اصلا مهم نیستم.حتی اگر نباشی می خواهم تو با هرچه هرکه شاد باشی و خوشبخت و این آرزویی از من برای توست برای عشقی مثل تو......
زیادند ،زیاد وهستند و باشند و می مانند ومن هم هستم ولی تو همان نازنین نیستی و من همان مهران می مانم.ماندم ماندم.چند بار شکست ؟بسم نیست؟من عادت دارم به شکست هایی که که می خورم از همه جا از همه چیز از همه کس ولی باز هم شاکر خدا هستم .رسیدن حتی به عظمت صدای تو بزرگترین نعمت از خدای من است .ولی می سوزم ،می سوزم از اینکه خیلی ها قدرشان را نمی دانند و بالاتر از آن می سوزم که تو ارزش خود را نمی دانی.اگر فقط ثانیه ای جای من بودی می فهمیدی این درد چیست ،این اراجیف چیست ،این نوشته های پوچ و بی معنی چیست که هیچ وقت تمام نمی شود .هیچ وقت نمی فهمی که زندگی ام را زیر و رو کردی .هیچ وقت حرفی نمی زنم،چیزی نمی گویم تا نگویی خودخواهم.نمی گویم باز گرد تا نگویی به فکر خودم هستم و این را بدان من تو را برای خودت می خواهم و دوستت دارم و دوست دارم تو خوش باش و تو راضی باشی و این را بدان درد کشیدن برای عشق تو برایم لذت بخش است و زیبا .من با خدای خودم هستم و می مانم حتی اگر پست ترین بنده اش باشم.
در زندگی زخمهایی است که روح انسان را در انزوا می خورد و می تراشد.شریعتی در گفتگوهای تنهایی اش می نویسد :من گاه می گفتم یاس فلسفی، گاه پریشانی فکری و خلاء اعتقادی ...گاه آشفتگی وضع اجتماعی و گاه...واما اکنون ناگهان پاسخ این سوال کلا بر من روشن است که آنچه هدایت را به مرگ کشاند چه بود .یاس فلسفی بود ،شک فلسفی بود،درد شک بود.رنج والتهاب بی خبری بود .برای انسان چه دردی کشنده تر از بی خبری است؟من هم شاید روزی داستان زندگی ام مانند هدایت شود .روزی که آن روز دگر نیستم.
می مانم و تو می روی و برایت دعا می کنم ولی همیشه منتظرت می مانم.
نمی شود نمی شود نمی شود دیگر نمی توانم حرفی بزنم با اینکه بسیار پرحرفم .......
چرا ای نازنینم بی وفایی دمادم با دل من در جفائی
چرااشفته کردی روزگارم عزیزم دارد این دل هم خدایی
جوابی هم نمی خواد بدی ...خداحافظ.مهران فرزادمهر
امشب...
امشب دوست ندارم حتی یک لحظه چشم بر روی هم بگذارم .امشب نگاهم فقط متمرکز و خیره به توست .نمی دانی امشب چه حسی در وجودم دارم. چه شوقی چه شوری .نمی دانی چقدر این صورت بچگانه را دارم ،نفس کشیدن آرامت را دوست دارم ،دستان گرمت را دوست دارم .نمی دانی امشب در دستانم چه شوقی بر پاست که در لابه لای موهایت پنجه می زنند .می ترسم تکانی بخورم و تو را از خواب بیدار کنم و رویای زیبایت را بر هم بزنم .می فهمم از این لبخند نازت که چه در خواب می بینی .از نگاه کردن به تو خسته نمی شوم ،چشمانم سنگین از خواب نمی شود .میان این سیما چیست که اینگونه ساعتها مست و خیره به آنم .ضربان قلبت هر لحظه از عمر قلبم می کاهد و من خشنودم که در آغوشم آرام گرفتی ...هر بار دستانت را می گیرم و می بوسم و در دستانم گرمشان می کنم .نمی دانی چقدر دوست دارم اکنون از خواب بیدارت کنم و از تمام وجودم به تو بگویم دوستت دارم ،بگویم که چقدر برایم مهمی ،چقدر عاشقم ،حتی عاشق همین کودک معصوم که اکنون در میان دستهای من آرام گرفته و راحت بدون هیچ دغدغه ای خوابیده و در رویا غلط می زند .کاش امشب دیر تر از هر شب بود. می خواهم بیشتر ببینمت ،اما هر چقدر هم ببینمت کم است. ای معشوق شبهای تنهایی من نگران مباش شبهای سرد من و تو هم روزی به پایان می رسد . روزی که این همه درد و رنج، خاطره ای بیش نیست .. از هیچ چیز نترس .دستانم پناه گاه توست ای عزیز تر از جانم.....دوستت دارم...
مهران فرزادمهر
28/4/1388
زخمایی شیرین....!
همیشه وقتیکه سری به کتابهای صادق هدایت می زنم،اولین جمله ای که مرا به سمت هدایت می برد،این بود که :همیشه در زندگی زخمهایی است که روح انسان را در انزوا می خورد و می تراشد.نمیدانم ولی همگان بر این باورند که این جمله مفهومی منفی و دم از نا امیدی دارد .ولی من فکر می کنم همیشه زخمهایی هست و انسان برای همین زخمهاست که زندگی می کند و همیشه به دنبال مرحمی برای این زخم هاست، چه مادی و چه معنوی .خیلی سخت است که بخواهم ننویسم و نگویم،حرفهایی که هیچ وقت نخواهی فهمید و نخواهی شنید .خوشحالم! .خوشحال از لطفی که خدا به من داشته ولی خب این را هم فراموش نمی کنم که چون عشق آسان نمود اول ،ولی افتاد مشکلها..!.آتش می گیرم وقتی همگان عشق را هوس معنی می کنند و این واژه مقدس را پوچ و بی معنی می گمارند.ولی من به اصل این موضوع پی برده ام .اصلی که هیچ گاه از بین نمی رود ، وهیچ گاه بی معنی نمی شود .به این اعتقاد دارم که میان عشق زمینی و عشق الهی بسیار فاصله هاست. و این را هم میدانم که عشق زمینی در گرو عشقی است الهی.خیلی ها این عشق را طی نموده اند و به این مرحله رسیده اند.
سالها پیروی مذهب رندان کردم تا به فتوای خرد حرص به رندان کردم
در ذهنم جای این سوال باقیست که این عشق با انسانها چه کرده؟گاه باعث پیشرفت و گاه مرگ.. گاهی رسیدن به مرحله ای با نام فنا....................
امشب من با این ستارگان کم سو که زیر این غبار کثیف ما نا انسانها پنهان اند همدمم.به این فکر می کنم که نمیدانم چرا هیچ وقت اوضاع بر وفق مرادم نیست و اکنون هم اینگونه است .شکایت نمی کنم ،کفر نمی گویم.ولی می شد سرنوشتم بهتر از این رقم می خورد ....ولی این را فهمیده ام که هیچ گاه نمی شود در مقابل حکمت خدا قضاوت کرد.
هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب باشد باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
اکنون 8 روز دیگر به روز سرنوشتم وقت مانده .گاه نا امید و ثانیه ای امید وار.ترس از نشدن ترس از نرسیدن و شکست و یا شجاعت و قبول پیروزی...اینها همه برای توست .غم هایم .خوشی هایم و نگرانیهایم.نمی دانم کی این خزان زندگی من زمستانش تمام می شود!خسته شدم، خسته شدم،خسته شدم از این همه برگی که ریختم این همه لرزهایی که کردم.و این همه خراش....ولی هر بار توکل کردم و به سمت خدا رفتم،و از او خواستم ز خمهایم را التیام بخشد.ولی خوب تا این زخمها نباشد ،مردی، مرد نیست.و زمانه هم زمانه نیست.پیمودن راههای سخت هموار نیست و شنا کردن در دریای زندگی لذت بخش نیست .مرد باید،سختی باید،خراش باید.....
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ولی در میا ن این همه سختی ها ،هنوز امیدورام چرا که می دانم اگر یک روز هم از خزان زندگی ام باقی باشد به بهار می رسم.میان جوانی ام پیر شدم واز این گوهر هیچ نفهمیدم..ولی شاکرم که هنوز هم نفسی باقیست.اکنون بعد از 19 سال زندگی که با هر شادی و غمش گذشت.خرسندم.واکنون تو بر من رسیدی و مرا دگرگون ساختی .تویی که اکنون پرستار این درخت خشک و در خود شکسته ای و تویی که اکنون برگهای خشک مرا جارو می کنی و قطره ای آب بر پای این بید مجنون می ریزی.ولی ای کاش تو باغبان همیشگی این باغ پاییزی بودی و هیچ گاه تنهایم نمی گذاشتی.البه قرار نیست که این بید مجنون پیر و پر توقع از تو انتظاری داشته باشد.چقدر خوب بود که در میان این باغ سرد شاخ هایم را می شکستی و آتش می زدی.حداقل می دانستم برای تو میمیرم و می سوزم .برای تو ای نوید بهار.
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آید هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آید
شاید به هیچ چیزی نرسم.ولی میدانم که همین قدر با تو بودن هم موهبتی است از تو و خدای تو .و گرنه چه کسی به این بید مجنون خشکیده تکیه می زند.دوست داشتم ریشه ای داشتم و برگی و سایه ای همیشگی و تو در کنارم بودی و می نشستی و آرام می گرفتی .ولی اکنون به امید آن بهاری ام که تومی خواهی برایم بیاوری.و امید وار و منتظر برای رسیدن به تو....
تنهایم مگذار ای باغبان من .ای نازنینم.مگذار این قلب کرم خورده ام از کار بیفتد و بمیرم....دوستت دارم.
مهران فرزادمهر 26/3/1388

